برای شنیدن خوانش دکتر کزازی، روی این خط کلیک کنید.

۱۳۷۳

بدو گفت اولاد: «دل را ز خشم،

بپرداز و یکباره بگشای چشم.

 

سرِ من مبُر، تا به چیره زبان،

بیابی ز من هر چه خواهی نشان.

 

۱۳۵۵

تو را خانه و جایِ دیوِ سپید،

نمایم، همان هر چه داری امید.

 

از ایدر، به نزدیک ِ کاوسْ کی،

صد افگنده بخشنده فرسنگ پی؛

 

وز آنجا، سویِ دیو فرسنگْ صد،

بیاید یکی راهِ دشخوار و بد.

 

میان دو کوه اندرون، هولْ جای؛

نپرّد، بر آن تیغ، پرّان همای.

 

ز دیوانِ جنگی، ده و دو هزار،

به شب، پاسبانند بر چاهسار.

 

۱۳۶۰

چو کولادِ غندی سپهدارِ اوی؛

چو بید و چو سنجه نگهدارِ اوی.

 

یکی کوه یابی مر او را، به تن؛

بر و یال و کتفش بُوَد ده رسن.

 

تو را، با چنین یال و شاخ و عِنان،

گرازیدنِ گرز و تیغ و سِنان،

 

بدین رزم سازی و این کارْکرد،

نه خوب است با دیو پیکار کرد.

 

از آن بگذری، سنگلاخ است و دشت،

که آهو بر آن ره نیارد گذشت.

 

۱۳۶۵

کَنارنگْ دیوی نگهبانِ اوی؛

همه نرّه دیوان به فرمانِ اوی؛

 

چو زو بگذری، آب و رود است پیش؛

که پهنایِ او بر دو فرسنگ بیش؛

 

وز آن روی، بُز گوش با نرمْ پای،

به فرسنگ سیصد کشیده به جای.

 

ز بز گوش تا شاه مازندران،

رهی زشت و فرسنگهای گران.

 

پراگنده در پادشاهی سوار،

همانا، فزون است ششصد هزار.

 

۱۳۷۰

[چنان لشکری با سلیح و دِرَم؛

نبینی یکی را از ایشان دُژم.

 

زپیلانِ جنگی  هزار و دویست؛

کز ایشان، به شهر اندرون، جای نیست.

 

تنی تو، به تنها؛ وگر ز آهنی،

بسایی، به سوهانِ آهِرمنی».

 

بخندید رستم، زگفتارِ اوی؛

بدو گفت: «اگر با منی راهجوی،

 

ببینی کز این یک تنِ پیلتن،

چه آید بدان نامدار انجمن!

 

۱۳۷۵

به نیرویِ یزدانِ پیروزگر،

به بخت و به شمشیر و تیر و هنر،

 

چو بینند پای و پَر و یالِ من،

به یال اندرون، زخمِ گوپالِ من،

 

بدرّد پی و پوستشان، از نِهیب؛

عنانها ندانند باز از رِکیب.

 

بدان سو کجا هست کاوسْ شاه،

کنون پای بردار و بنمای راه».

 

نیاسود تیره شب و پاکْ روز؛

همی راند تا پیشِ کوه اسپروز؛

 

۱۳۸۰

بدانجا که کاوس لشکر کَشید؛

ز دیو و ز جادو، بدو بَد رَسید.

 

چو یک نیمه بگذشت از تیره شب،

خروش آمد از دشت و بانگِ جلب.

 

به مازندران، آتش افروختند؛

به هر جای، شمعی همی سوختند.

 

تهمتن به اولاد گفت: «آن کجاست،

که آتش بر آمد ز چپٌ و ز راست؟»؛

 

«درِ شهرِ مازندران است- گفت:

که از شب دو بهره نیارند خفت.

 

۱۳۸۵

بدان جایگه باشد ارژنگِ دیو،

که هزمان بر آید خروش و غریو».]

 

بپیچید اُولاد را بر درخت؛

به خمّ کمندش، در آویخت سخت.

 

بخفت آن زمان رستمِ جنگجوی؛

چو خورشید تابنده بنمود روی،

 

به زین اندر افگند گرزِ نیا؛

همی رفت، با دل پر از کیمیا.